تبليغاتX
من و سرطان

من و سرطان

دانستنیها و خاطرات من از سرطان
بحران کم حرفی
سلام

چند وقتیه که احساس میکنم من همون آدم سابق نیستم.

مدتیه که وقتی توی جمع همکارهام یا دوستام هستم نمیتونم حرف بزنم. راستش حرفم نمیاد...

نمیدونم قضیه چیه!! دوست دارم همه ی حرفارو بشنوم و این شنیدن اکثر مواقع برام جالبه.

ولی دوست ندارم حرف بزنم و اگر هم بزنم به ندرت.

وقتی حتی با یک دوست یا آشنا برای مدت کوتاه یا بلند همسفر میشم ،نمیدونم باید چی بگم!!!

قبلا اینطوری نبودم ولی الان پیدا کردن موضوعی که بخوام راجعش صحبت کنم برام سخت شده.

دیگه دارم نگران میشم........ این موضوع داره برای من تبدیل به یه بحران میشه!

+نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت7:17 بعد از ظهرتوسط امیر |
سلام عزیزان

از آخرین مطلبم چند ماه میگذره. ولی چه کنم که وقتم خیلی پره.

خدا رو شکر بنده به لطف خدا خوب خوبم. و از لطف همه دوستان عزیزم که این همه بی مهری ما رو تحمل میکنن و بازم بهم سر میزنن و برام کامنت میذارن خیلی خیلی تشکر میکنم. میدونم که این وبلاگ نقطه روشنی توی دل خواننده هاشه و بهمین خاطر هم بعضی وقتا از سر احساس مسئولیت مطلب میذارم.

مطمئنا من اولین نفری نیستم که به کمک خدا خوب شدم و مسلما آخرین نفر هم نیستم.

بازم از همه دوستام که با نظراتشون منو باز هم امیدوارتر و مصمم تر میکنن تشکر میکنم و اگه به وبلاگشون نمیتونم سر بزنم عذر خواهی میکنم.

تا چند روز آینده مطلب خوب و بهتری میذارم.

منتظر نظرات ارزشمندتون هستم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت11:16 بعد از ظهرتوسط امیر |
سلام
بالاخره بعد از 2 ماه مي خوام مطلب بنويسم.
خودم هم باورم نميشد با ورود به دانشگاه و با وجود کار اين همه وقت کم بيارم و حتي نتونم وبلاگ تاريخيم رو آپ کنم. ديگه تقريبا آخر ترم هست و نزديک امتحانات. بازم استرس درس و امتحان و ....
پنجشنبه ها مرخصي ميگيرم و ميرم دانشگاه. دوران بسيار بسيار پرفشاري رو دارم تجربه ميکنم. واقعا خيلي داره بهم فشار مياد.
يکي دوبار به سرم زد برم انصراف بدم. چون وقت براي درس خوندن کم دارم.
خداروشکر از لحاظ سلامت هم کاملا سالم و سرحالم (البته اگه فشار درس و کار همزمان بذاره)
يکي از دوستان درباره دکتر جراحم پرسيده بودن که بايد بگم دکتر اکبري فوق تخصص غدد و سرطان و در بيمارستان شهداي تجريش بودن.
اين روزا خيلي دارم به اين فکر مي کنم که يه کاري توي شهرستان پيدا کنم و از تهران فرار کنم.
امیدوارم بتونم صدام رو به یکی از مسئولین برسونم تا بتونم به کمک اونها یه راهی واسه فرار از تهران پیدا کنم.
محتاج دعای خیر همه دوستان

+نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت7:21 بعد از ظهرتوسط امیر |
سلام
میلاد امام رضا(ع) بر همه مبارک
بازم با یه خبر خوب شروع میکنم و اونم اینه که نتیجه کنکور اعلام شد و من فوق لیسانس مهندسی الکترونیک قبول شدم.
خدا را هزاران هزار مرتبه شکر به خاطر تمامی الطافی که به من داشته.
امیدوارم هیچ وقت دچار غرور نشم.
امیر جان همیشه یادت باشه درخت هرچی بارش بیشتر باشه سر به زیرتره!!!!!!!
این هفته مادرم خوابی رو که چند سال پیش دیده بود رو واسم تعریف کرد که من متوجه شدم امام رضا منو شفا داده.
خیلی دلم هوای مشهد کرده..........
چند روز پیش هم شرکت برای بچه فنی تسهیلات گذاشت تا هر کی می خواد ،بتونه بره مکه و پولشو قسطی از حقوقش کم کنن ولی بعد از فتوای "علما" طرح کنسل شد.
خب دیگه....حج رو فقط باید پول دارا برن
بگذریم...........
در مورد کار هم خدا رو شکر یواش یواش دارم به کار مسلط میشم و همه چی خوبه.
ایشاله که خوب بمونه.......
آهان راستی تا یادم نرفته بگم که هفته پیش آزمایش خون دادم و الحمدلله نتیجه عالی بود.
خدا را فراموش نکنیم.............

چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب ،

 از غصه ناپدید شدن آفتاب چنان می گریند

 که ریزش اشک ها مانع از دیدن ستارگان می شود

+نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت8:27 بعد از ظهرتوسط امیر |
بازوی کردگار علی بود و بس علی                      سردار نامدار ...علی بود و بس علی

رزم آوری که دشمن از او و کرامتش                     گردیده شرمسار...  علی بود و بس علی

آن گو که قاتلش به عنایات و رحمتش                  بودی امیدوار... علی بود و بس علی

مردی که درب قلعه ی خیبر گرفت و کند                با دست اقتدار... علی بود و بس علی

سلامی به گرمای این روزای تابستون
نماز و روزه همه قبول باشه...
و اما بعد ...
و من استخدام این شرکت بزرگ شدم و پست من هم کارشناس فنی هست.
خدا را هزاران بار شکر.
الان یک ماهی هست که کارم رو شروع کردم، البته فعلا دوران آموزشی رو میگذرونم و دوباره درگیر کتاب و درس و کلاس
شدم.
از کارم کاملا راضیم و اوضاع بر وفق مراده.
راستش با این شرایطی که پیش اومده برای ادامه درس تو مقطع ارشد(البته در صورت قبولی) یه خورده دو دل شدم.چون اون
کاری رو که می خواستم بدست آوردم.الان فکر می کنم اگه ارشد رو توی زمینه مدیریت ادامه بدم خیلی بهتره!
حالا تا بینم چی پیش میاد.
راستی اسم شرکت رو نمی نویسم(به خیلی دلایل) و به قول معروف می نویسم شرکت بووووووووووووق .
از همه دوستانی که لطف می کنن و وبلاگ منو لینک می کنن ممنونم.
راستش بخاطر بالا رفتن حجم وبلاگم، یه خورده دیر لود میشه...نمیدونم چکارش کنم.
بخاطر همینم خیلی دستم توی گذاشتن مطلب جدید باز نیست.اگه دوستان پیشنهاد خاصی دارن واسم نظر بذارن.
امسال هم علیرغم میل باطنی روزه نگرفتم. خودم خیلی ناراحتم ولی یه سری دلایل مسخره واسه خودم جور کردم تا نمیدونم سر
خودم رو کلاه بذارم یا سر خدا رو.........
البته بیشتر از ترس تشنگی و عوارضش بود ولی هیچ روزی ناهار نخوردم و گفتم تا جاییکه میتونم خودم رو روزه نگه دارم.
ایشاله همه رو میگیرم.
تا بیشتر از این شرمنده نشدم این پست رو تمومش می کنم.
خداحافظ

+نوشته شده در یکشنبه 1390/05/30ساعت7:53 بعد از ظهرتوسط امیر |