نابودی همه چیز

دیگه حالی برام نمونده... دلم گرفته..... واقعا چطور ممکنه؟؟  یعنی چیییییییییییییییییییییییییی؟

پدر مبتلا به سرطان ریه متاستاز به کبد شده و مادرم هم مبتلا به سرطان مجاری صفراوی و خودم ....

خدایا من همیشه معتقدم هر بلایی سر آدما میاد از جانب خودشونه ولی ... ازت میخوام که بهمون کمک کنی همونطور که به خودم کمک کردی!

بله این داستان منه..... یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دکتر مادرم رو جواب کرد و همچنین پدرم رو

خدایا تو میتونی شفاشون بدی...... تو که خسیس نیستی.......... خدایا برای تو که کاری نداره !!!

خدایا به دستگیر بی دست قسمت میدم................. خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا

من روی پاهام می ایستم.... تو هم بخواه......... من دارم داغون میشم خدایا

خدایا من امیدمو از دست نمیدم چون تو میتونی.......

خدایا حالا برای منو خواهر و برادرم زوده............. خدایا ازت میخوام اونا خوب بشن و من دوباره مریض بشم....... جون در مقابل جون ........ معامله خوبیه ............ خدایا بخواه که خوب بشن

قسمت میدم به زهرا(س) .........به حسین ......

خدایا من اینجا کتبا قسمت دادم... التماست میکنم .... التماست میکنم

خدایا همه چیزم داره از دست میره ..... به دادم برس

خدایا تا حالا کسی اینقدر التماست کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای سلامتی پدر و مادرم التماس خدا کنید.

 

 

 

سلام

از همه ی بازدیدکننده های عزیز عاجزانه خواهش میکنم برای سلامتی مادرم یک آیه ی کوچیک قرآن بخونن.

مادرم توی بیمارستان بستری شده. دکترا میگن ۸۰ درصد مبتلا به سرطان مجاری صفراوی یا سرطان پانکراس شده.

حالش خوب نیست.

یا فاطمه زهرا مادرمو از تو میخوام. مادرم همه چیز منه.

خودم یک ختم قرآن نذرش کردم.

 

موقع استراحت

سلام

بالاخره بعد از ماهها تونستم یه نفس راحتی بکشم.

همین اول کار یه خبر خوب دیگه بدم و اون اینکه نتیجه آزمایش خون اخیر هم خدارو شکر عالی بود.

یکم از قبلتر شروع کنم چون خیلی وقته مطلب جدیدی نذاشتم.

دو هفته ی پیش برای اولین بار رفتم شیراز. البته از طریق شرکت و  برای برگزاری سمینار آموزشی که مدرسش خودم بودم. البته در پیک امتحانای دانشگاه.

کاشکی خونواده هم باهام بود ولی خب  نمی شد.

سه روز اونجا بودم که واقعا خوش گذشت و عالی بود. شهری زیبا و تودل برو.... با مردمی مهربون و مهمون نواز.... با اون فالوده شیرازیهای خوش مزه که وقتی عرقیجات گیاهی هم بهش اضافه میکنن دیگه محشره....

بیشتر وقتم بابت سمینارها گذشت ولی در همون فرصت نصفه نیمه هم بعضی جاهای دیدنی رو هم دیدم. البته وقتی اونجا رفتم یکی از دوستان و همکارام توی اون شهر کلی توی زحمت افتاد و همه جارو با ایشون رفتیم.

خلاصه اول همه به توصیه مادرم رفتم شاه چراغ و زیارتی کردم. بعد از اون حافظیه و سعدیه و ...

باور کنید اگه کارم اجازه میداد و یا یه کاری میتونستم اونجا پیدا کنم، حتما برای زندگی میرفتم شیراز.

ایشاله که بتونم دوباره با خونواده برم شیراز.

یه مدت زیادی هم درگیر امتحانای پایان ترم بودم. راستش خیلی از امتحانا راضی نبودم و باید منتظر نتیجه شون باشم. ایشاله که همه رو پاس کنم.

الان هم دنبال پیدا کردن موضوع برای پروپوزالم هستم. چون شش ماه قبل از برداشتن پایان نامه باید پروپوزالت رو ارائه کنی.

اگه دوستی میتونه توی این زمینه کمکم کنه بهم ایمیل بزنه.

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد.

 

بحران کم حرفی

سلام

چند وقتیه که احساس میکنم من همون آدم سابق نیستم.

مدتیه که وقتی توی جمع همکارهام یا دوستام هستم نمیتونم حرف بزنم. راستش حرفم نمیاد...

نمیدونم قضیه چیه!! دوست دارم همه ی حرفارو بشنوم و این شنیدن اکثر مواقع برام جالبه.

ولی دوست ندارم حرف بزنم و اگر هم بزنم به ندرت.

وقتی حتی با یک دوست یا آشنا برای مدت کوتاه یا بلند همسفر میشم ،نمیدونم باید چی بگم!!!

قبلا اینطوری نبودم ولی الان پیدا کردن موضوعی که بخوام راجعش صحبت کنم برام سخت شده.

دیگه دارم نگران میشم........ این موضوع داره برای من تبدیل به یه بحران میشه!

سلام عزیزان

از آخرین مطلبم چند ماه میگذره. ولی چه کنم که وقتم خیلی پره.

خدا رو شکر بنده به لطف خدا خوب خوبم. و از لطف همه دوستان عزیزم که این همه بی مهری ما رو تحمل میکنن و بازم بهم سر میزنن و برام کامنت میذارن خیلی خیلی تشکر میکنم. میدونم که این وبلاگ نقطه روشنی توی دل خواننده هاشه و بهمین خاطر هم بعضی وقتا از سر احساس مسئولیت مطلب میذارم.

مطمئنا من اولین نفری نیستم که به کمک خدا خوب شدم و مسلما آخرین نفر هم نیستم.

بازم از همه دوستام که با نظراتشون منو باز هم امیدوارتر و مصمم تر میکنن تشکر میکنم و اگه به وبلاگشون نمیتونم سر بزنم عذر خواهی میکنم.

تا چند روز آینده مطلب خوب و بهتری میذارم.

منتظر نظرات ارزشمندتون هستم

 

سلام
بالاخره بعد از 2 ماه مي خوام مطلب بنويسم.
خودم هم باورم نميشد با ورود به دانشگاه و با وجود کار اين همه وقت کم بيارم و حتي نتونم وبلاگ تاريخيم رو آپ کنم. ديگه تقريبا آخر ترم هست و نزديک امتحانات. بازم استرس درس و امتحان و ....
پنجشنبه ها مرخصي ميگيرم و ميرم دانشگاه. دوران بسيار بسيار پرفشاري رو دارم تجربه ميکنم. واقعا خيلي داره بهم فشار مياد.
يکي دوبار به سرم زد برم انصراف بدم. چون وقت براي درس خوندن کم دارم.
خداروشکر از لحاظ سلامت هم کاملا سالم و سرحالم (البته اگه فشار درس و کار همزمان بذاره)
يکي از دوستان درباره دکتر جراحم پرسيده بودن که بايد بگم دکتر اکبري فوق تخصص غدد و سرطان و در بيمارستان شهداي تجريش بودن.
اين روزا خيلي دارم به اين فکر مي کنم که يه کاري توي شهرستان پيدا کنم و از تهران فرار کنم.
امیدوارم بتونم صدام رو به یکی از مسئولین برسونم تا بتونم به کمک اونها یه راهی واسه فرار از تهران پیدا کنم.
محتاج دعای خیر همه دوستان

سلام
میلاد امام رضا(ع) بر همه مبارک
بازم با یه خبر خوب شروع میکنم و اونم اینه که نتیجه کنکور اعلام شد و من فوق لیسانس مهندسی الکترونیک قبول شدم.
خدا را هزاران هزار مرتبه شکر به خاطر تمامی الطافی که به من داشته.
امیدوارم هیچ وقت دچار غرور نشم.
امیر جان همیشه یادت باشه درخت هرچی بارش بیشتر باشه سر به زیرتره!!!!!!!
این هفته مادرم خوابی رو که چند سال پیش دیده بود رو واسم تعریف کرد که من متوجه شدم امام رضا منو شفا داده.
خیلی دلم هوای مشهد کرده..........
چند روز پیش هم شرکت برای بچه فنی تسهیلات گذاشت تا هر کی می خواد ،بتونه بره مکه و پولشو قسطی از حقوقش کم کنن ولی بعد از فتوای "علما" طرح کنسل شد.
خب دیگه....حج رو فقط باید پول دارا برن
بگذریم...........
در مورد کار هم خدا رو شکر یواش یواش دارم به کار مسلط میشم و همه چی خوبه.
ایشاله که خوب بمونه.......
آهان راستی تا یادم نرفته بگم که هفته پیش آزمایش خون دادم و الحمدلله نتیجه عالی بود.
خدا را فراموش نکنیم.............

چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب ،

 از غصه ناپدید شدن آفتاب چنان می گریند

 که ریزش اشک ها مانع از دیدن ستارگان می شود

بازوی کردگار علی بود و بس علی                      سردار نامدار ...علی بود و بس علی

رزم آوری که دشمن از او و کرامتش                     گردیده شرمسار...  علی بود و بس علی

آن گو که قاتلش به عنایات و رحمتش                  بودی امیدوار... علی بود و بس علی

مردی که درب قلعه ی خیبر گرفت و کند                با دست اقتدار... علی بود و بس علی

سلامی به گرمای این روزای تابستون
نماز و روزه همه قبول باشه...
و اما بعد ...
و من استخدام این شرکت بزرگ شدم و پست من هم کارشناس فنی هست.
خدا را هزاران بار شکر.
الان یک ماهی هست که کارم رو شروع کردم، البته فعلا دوران آموزشی رو میگذرونم و دوباره درگیر کتاب و درس و کلاس
شدم.
از کارم کاملا راضیم و اوضاع بر وفق مراده.
راستش با این شرایطی که پیش اومده برای ادامه درس تو مقطع ارشد(البته در صورت قبولی) یه خورده دو دل شدم.چون اون
کاری رو که می خواستم بدست آوردم.الان فکر می کنم اگه ارشد رو توی زمینه مدیریت ادامه بدم خیلی بهتره!
حالا تا بینم چی پیش میاد.
راستی اسم شرکت رو نمی نویسم(به خیلی دلایل) و به قول معروف می نویسم شرکت بووووووووووووق .
از همه دوستانی که لطف می کنن و وبلاگ منو لینک می کنن ممنونم.
راستش بخاطر بالا رفتن حجم وبلاگم، یه خورده دیر لود میشه...نمیدونم چکارش کنم.
بخاطر همینم خیلی دستم توی گذاشتن مطلب جدید باز نیست.اگه دوستان پیشنهاد خاصی دارن واسم نظر بذارن.
امسال هم علیرغم میل باطنی روزه نگرفتم. خودم خیلی ناراحتم ولی یه سری دلایل مسخره واسه خودم جور کردم تا نمیدونم سر
خودم رو کلاه بذارم یا سر خدا رو.........
البته بیشتر از ترس تشنگی و عوارضش بود ولی هیچ روزی ناهار نخوردم و گفتم تا جاییکه میتونم خودم رو روزه نگه دارم.
ایشاله همه رو میگیرم.
تا بیشتر از این شرمنده نشدم این پست رو تمومش می کنم.
خداحافظ

سلام
خبر خوش...................
خدایا شکر...........ت
همینقدر بگم که از همون شرکت بوووووووووووق زنگ زدن و دعوت بکارم کردن.
بالاخره شرکت بوووووووووق نشون داد که اونجا ضابطه حاکمه و تازه فهمیدم که از بین 120 شرکت کننده فقط دو نفر رو می خواستن و من یکیشون بودم.
خوشحالیم قابل وصف نیست.
فقط یه چیزی این وسط نگرانم کرده و اونم اینه که چرا خدا با اینکه من بنده ی خوبی براش نبودم این همه به من کمک میکنه و کارهام رو راست و ریس میکنه؟؟؟؟؟؟
 نکنه خدا می خواد دنیا رو بهم بده ولی ..............
خدایا بهت همینجا بگم که من ترجیح میدم آخرت رو داشته باشم پس اگه اینطوریه همین روزها همه چیزو ازم بگیر!!!
من دنیای بدون خدام رو نمی خوام.
من بهم ثابت شد که خدا پارتیه خیلی بزرگیه. جایی که من اصلا امیدی به قبولی نداشتم خدا همه چیزو ردیف کرد.

این هفته قراره شروع بکار کنم.
توی پست های بعدی بیشتر توضیح میدم.

حقم رو دارن می خورن ............

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خودم ناراحتم که اینقدر دیر به دیر آپ می کنم ولی وقت ندارم.
راستش بعد از کنکور ارشد آزاد رفتم دنبال کار. ولی کار .......... از من گریزون.
هر جا رفتم سابقه کار فنی می خواستن. در صورتیکه من دستم توی کارای فنی روونه ولی .........
خلاصه بعد از کلی گشت و گذار و مصاحبه و آزمون و ... از اول تیر مشغول به کار شدم.
توی یه شرکت خصوصی.
کارش بد نیست. یه خورده سخته ولی برای شروع چاره ای نیست.
امروز از یه موضوعی خیلی ناراحت و عصبانی شدم.
صبح توی شرکت مشغول کارم بودم که موبایلم زنگ خورد.
از شرکت بووووووووق(یه شرکت خیلی معروف توی زمینه الکترونیک و لوازم خانگی) زنگ زده بودن.
یکی از شرکت هایی که رفتم و آزمون تخصصی و مصاحبه داشتم همین شرکت بود.
خانمی که پشت تلفن بود از من پرسید چرا نمیرم شرکت و اینکه الان شرکتم یا نه!!!
من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. گفتم خانم کسی چیزی به من نگفته و راجع به نتیجه آزمون ازش پرسیدم.
گفتن که شما توی پرونده تون نوشته از اول تیر ماه باید شروع به کار می کردین!!!
یعنی من قبول شدم.
پاشدم و رفتم شرکت بوووووووووووووق تا قضیه رو پیگیری کنم.
با یه آقایی صحبت کردم و قرار شد با مدیرعامل شرکت صحبت کنه و تا امروز بعدازظهر نتیجه اش رو بهم بگن ولی الان شبه و خبری نشده.
راستش خیلی ناراحتم که این جوری می خوان حقم رو بخورن.
امیدوارم فردا پیگیری هام به نتیجه برسه و شرکت LG از اعتبارش دفاع کنه وثابت کنه که اونجا ضابطه حاکمه نه رابطه...
اگر هم حقم رو نتونستم بگیرم واگذار می کنم به خدا...........
امیدوارم که شرکت بوووووووووووق ترتیب اثر بده و حقم رو نخوره.
اگر بهم زنگ نمیزدن اینقدر ناراحت نمیشدم.
من نشون دادم که با اینکه به ظاهر از بقیه ضعیفترم ولی در عمل به لطف خدا از حداقل 50 نفر مهندس سالم و دارای تجربه سرترم.
نا امیدی در قلب من جایی نداره ............

دانشگاه دولتی

به نام خدا

سلام

دو سه روز پیش نتیجه اولیه کارشناسی ارشد سراسری اعلام شد.

بر خلاف تصورم  توی رشته مهندسی الکترونیک و مهندسی هسته ای مجاز شدم.

البته رتبه ام خیلی ضایع ست ولی همین که مجاز شدم واسه خودم ارزش داشت چون امتحانش ۲۳ بهمن بود و من هنوز درسی نخونده بودم و با اطلاعات عمومی دانشگاه سر جلسه رفته بودم.

راستش می خوام پررو بازی دربیارم و انتخاب رشته کنم. یهو دیدی دری به تخته خورد و منم قبول شدم.

ولی اگه آزاد قبول شم دیگه واسه دولتی سال بعد نمی خونم و مشغول به تحصیل میشم چون میدونم اگه سرم به کار و زندگی گرم بشه دیگه مجالی واسه درس خوندن و کنکور نیست.

فعلا چند جا واسه کار رفتم و مصاحبه کردم و تقریبا با یکیشون به توافق اولیه رسیدم. کارش طراحی بردهای الکترونیکیه و عالیه. این هفته قراره بهم بزنگن تا بیشتر صحبت کنیم.

اوست مدبر ...........

کنکور تموم شد...

سلام

آخییییییییییییییییییییییییییش.... بالاخره تموم شد.

جمعه کنکور ارشد رو دادم و خلاص شدم. باور کنید چند ماهی هست که نتونستم راحت بخوابم

الانم با تموم شدن کنکور هر کاری می کنم که صبح ها حداقل تا ساعت ۹ بخوابم نمی تونم.

و اما کنکور : امتحان دو نوبتی بود. وقتی سوالای نوبت صبح رو دیدم تا نیم ساعت اول شوکه بود.

بخاطر اینکه روند و سرفصل درس ریاضی کاملا متفاوت با ۱۰ سال اخیر دانشگاه آزاد بود!!!

همینطور زبان انگلیسی.

اغراق نمی کنم... چون سوالا رو داشتم و تست هر سالی رو کمتر از ۸۰ درصد نمیزدم ولی امسال دانشگاه آزاد خلاف رویه عمل کرد و حال مارو گرفت.

بقیه درسای تخصصی رو نسبتا خوب زدم و الان نسبتا امید دارم ! به قبولی.

ایشاله که خدا هم مثل همیشه کمکم کنه تا از این مرحله زندگی هم با موفقیت رد شم.

جواب کنکور هم اواخر شهریور میاد پس تا اون موقع باید صبر کنم.

پیش خودم گفتم من که اول سرطان گرفتم... بعدش فوق دیپلم گرفتم ... بعدش لیسانس گرفتم... خب الانم برم که اگه بشه فوق لیسانس بگیرم............ خلاصه اینکه همه چی رو بگیرم.

کار قبلی رو هم خیلی وقته نمیرم. پس الان باید دنبال یه کار درست و حسابی باشم.

از اون جایی هم که متاسفانه کار خوب نیاز به یک آشنای پارتی شونده داره و من اونو ندارم پس کارم خیلی سخته.

راستی .....از لحاظ جسمی هم الحمدلله خوب خوبم و مشکلی نیس.

 

در آخر از همه خواهش میکنم جمله ی  "خدا بد نده"  رو از مکالماتتون حذف کنید چون خدا هیچ وقت بد نمیده!!!

 

 

سلام به همگی

از همه دوستان بخاطر بروز نشدن وبلاگ عذر می خوام.

۲۳ اردیبهشت کنکور ارشده

کار به جاهای باریک رسیده...

از همه دوستانی که میان سر میزنن و نظر میدن به شدت تشکر می کنم.

برام دعا کنید ........

سلام
بازم اومدم....پر از امید ....سرشار از انرژی (هر کی ندونه فکر میکنه دارم تبلیغ ماست و دوغ میکنم)
از این به بعد سعی می کنم جواب نظراتتونو حتی الامکان زیر همون کامنت خودتون بدم.
این روزا حسابی درگیر درس های کنکور ارشدم طوری که شاید عید واسه دید و بازدید هم فقط یکی دو روز وقت بزارم.
شهر انتخابی کنکور ارشد آزاد رو اراک زدم.تهران زدن ریسک بود!!!
بعدا اگه بتونم انتقالی می گیرم.
یه خبر خوب هم اینکه رفتم ام آر آی انجام دادم(به همراه آزمایش خون)و خداروشکر هیچ اثری از رقیبم سرطان نیست!!!
تازگیا دکترم هم رئیس بیمارستان محل درمانم شده و این از یه طرف خوشحال کننده است و از یه طرف هم نگران کننده(از لحاظ وقت)!
خدا یه خصوصیت خوب بهم داده البته میشه به اون یه نعمت بزرگ هم گفت و اون اینه که هرچی مشکلات سر راهم بیشتر شه من جری تر میشم تا به اهدافم برسم.

وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی ، نترس !
تو برنده ای ، چون خدا همیشه دو دستش پُره

 

سلام
امتحانام کلاً تموم شد.البته در دوره ی کارشناسی.
خدا روشکر همشونو خوب دادم.
هنوز هیچی نشده دلم واسه دانشگاه و بچه ها تنگ شده....ولی خب ایشاله مقطع بالاتر.
الان فقط به کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد فکر می کنم
اگه کسی از دوستان تجربه ای چیزی راجع به این امتحان داره خواهشا توی قسمت نظرات بنویسه که
شدیدا به راهنمایی احتیاج دارم.
منم دارم تلاشمو می کنم.
راستی دی ماه که گذشت واسه من دوتا مناسبت خیلی خوب داشت :
1)چهارمین سال تموم شدن شیمی درمانیم بود و من به لطف خدا خوب خوبم.
2)تازه چهارمین سال راه اندازی وبلاگ هم هست
فعلا خدانگهدار همتون

قلب انسان نقطه آغاز پیروزی و شکست در برابر هر دشمنی است.

سلام
السلام عليک يا اباعبدالله


الحمدلله مثل هميشه خوب خوبم
خودمم ميدونم که خيلي دير به دير آپ مي کنم ولي باور کنيد درسا اجازه نميدن
همه ي درساي اين ترم که ترم آخره پرژه اي و سخت بودن ولي اگه خدا بخواد تا 1 ماه آينده فارغ التحصيل ميشم
دوتا از امتحاناي آزمايشگاهي رو تا حالا دادم که هر دو رو عالي دادم
تعریف از خود نباشه توی بعضی از درسا قوی هستم و برای  چند تایی از بچه های کلاسها رفع اشکال میکنم
از يه طرف هم منابع کارشناسي ارشد رو ميخونم.پس خيلي وقت آزاد ندارم.
هدفم استاديه دانشگاهه(خدا کمک کنه)
من بخاطر داشتن کارت معافیت پزشکی خدمت توی خیلی از جاهای دولتی و حتی خصوصی نمیتونم استخدام بشم. پارتی هم که نداریم.
پولدار هم نیستیم.البته خدایی هست...
ولی من بعضی وقتا به خودم میگم اینقدر اوضاع پارتی بازی توی مملکت ما کیشمیشیه که شاید خدا هم زورش به این آقایون پارتی شونده
نرسه.........


لطف خدا قبلا شامل حال من شده...همینقدر که سلامتیمو بهم برگردوند میتونم تلاش کنم
پس نه از خدا ناامیدم و نه از خودم
بگذریم.........


راستي شما جوجه هاتونو شمرديد؟
راستش بغير از يه مورد......در بقيه ي موارد تعداد جوجه هاي من درست بود.
پاييز هم تموم شد............
من فصل پاييز رو خيلي دوست دارم
از طبيعتش لذت ميبرم
چند باري توي طبيعت امسال پاييز با خودم خلوت کردم...
روي يه نيمکت... توي هواي نسبتا سرد... حالشو بردم!
ولي حيف که زياد بارون نباريد.
راستي امسال مثل پارسال داغ شرکت توي مراسم عزاداري ارباب به دلم نموند.
البته رفتیم شهر خودمون و مراسم رو اونجا بودم.


توی همین ماهی که گذشت یکی از دوستان ایمیلی واسم زد و چیزایی توش نوشته بود که من هنوز هم شوکه و ناراحتم... بخاطر برداشت
بعضی ها از زندگی.
اینقدر حرصمو درآورده بود که اگه دستم بهش میرسید اول یه کتک درست و حسابی بهش میزدم بعد با هم حرف میزدیم.
خدا کنه دوباره بیاد اینجا و اینا رو بخونه:
از دید من زندگی غیر از این چیزیه که خیلی ها برداشت کردن. طوریکه بخاطر یه شکست از هر نوع بخواد زندگیشونو بهم بریزه....
 بخدا بعدا به این حرف من میرسید.......
ضمنا از تموم دوستای خوبم که میان و سر میزنن خیلی ممنونم
ولی تورو خدا اگه دیر آپ کردم دیگه بی خیال ما نشید
فعلا خدا نگهدار

هر گاه خبر های بد را به عنوان یک نیاز به تغییر و نه یک خبر منفی پذیرفتید شما از آن شکست نخورده اید بلکه از آن چیزهای تازه آموخته اید .

سلام
اول از همه از همه دوستان تشکر ميکنم بابت ابراز همدرديشون
ولي خب مطمئنم ابوالفضل الان جاي خيلي خوبي هست و همين از ناراحتيم کم ميکنه
اين چند روزه ياد يه تيکه شعري افتادم که خيلي منو ميسوزوند:
چه کج رفتاري اي چرخ!
چه بد کرداري اي چرخ!
سر کين داري اي چرخ !

نه دين داري نه آيين داري اي چرخ...

اصلا انگار هر طور شده باید حال منو بگیره.

درسته که من ناراحت شدم ولی ناامید نمیشم. انگیزه ام بیشتر شده تا توی این بازی تسلیم نشم!

توی هر جنگی اگه کشته نشی در ازای مقاومتت زخم برمیداری.


چند روز پيش رفتم پيش دکترم
يه سالي بود نديده بودمش
شانس مارو مي بينيد؟ اکثر اوقات بد خلق بود و خشک ولي اون روز که من ناراحت ابوالفضل بودم اونم سر شوخيو وا کرده بود!!!
منم از سر ناچاري چند بار لبخند تلخي زدم
البته وقتي اونم قضيه رو فهميد بهم دلداري داد.
از اونروز منم سعي کردم کمتر بهش فکر کنم. واسه همين سخت مشغول خوندن درسا شدم.
چند روزي هم هست که بنا به توصيه دکتر شروع به خوردن قرص آسپرين کردم
در هر صورت راضيم به رضاي خدا.......... همین!

سلام
الان به زور تونستم پشت سیستم بشینم تا مطلب بنویسم............
دستم به نوشتن نمیره..........
نگران نباشید................خدا رو شکر جواب آزمایشم خوب بود ولی .................
 چی بگم دارم دق می کنم. دوست نداشتم این روزو ببینم............
ابوالفضل دوستم .......................فوت کرد!
خیلی دوسش داشتم. بهترین دوست دوران شیمی درمانیم بود.
اونم سرطان داشت....سرطان ریه......لگن و ....
الان یه هفته ست که فهمیدم....
البته زودتر فوت کرده بوده ولی به من نگفتن که ناراحت نشم.
چند روز پیش وقتی رفتم توی بخش واسه گرفتن نسخه آزمایش ،سراغشو از پرستارا گرفتم..........هیشکی جوابمو نمیداد..........همه طفره می رفتن
 کم کم مشکوک شدم...
وقتی خیلی اصرار کردم یکی از پرستارام منو کشید یه کناری و آروم آروم با مقدمه چینی خبر فوتشو بهم داد.
آخ که چه لحظه ی سختی بود.....بغض راه گلومو بسته بود.دوست نداشتم باور کنم
یهو بغضم ترکید...حالا دیگه من یه گوشه نشسته بودمو گریه می کردم اونم داشت واسم توضیح میداد که چند روزی هم توی آی سی یو بوده بعد .........


بهشون گفتم بی انصافا حداقل بهم خبر میدادید تا بیام توی آی سی یو ببینمش!
 تموم خاطراتمون داشت از جلوی چشمم رژه میرفت....
درمانمون رو با هم شروع کردیم (اون یه جلسه جلوتر)ا
یادم میاد روز اولی که من رفتم تو بخش با ابوالفضل هم اتاق شدم.
اون خیلی دلداریم داد و آرومم کرد.
در طول درمان همیشه هم اتاق بودیم و همیشه شیطون و خوش....
ما دو نفر توی کل بخش شناخته شده بودیم.
بسه دیگه !به خدا اشک نمیذاره بنویسم............
ابوالفضل جان همیشه در خاطرم خواهی ماند..................................................


من آمده ام .........

سلام

چرا اینقدر دیر آپ می کنم خودمم نمی دونم!

تابستون امسال در کل از سالهای قبل بهتر بود. بیشتر خوش گذشت.

از سوریه و لبنان که برگشتم چند روز بعدش با خونواده رفتیم اصفهان. سفر خوبی بود. البته تا ترم تابستون کاملا شروع نشده بود باید برمی گشتیم.

ترم تابستونی داشتم و خدا رو شکر با نمرات خوبی پاس شد.

یه سر هم به شهر زادگاه خودم زدیم. اونجا هم خیلی خوش گذشت. جای شما خالی......

ترم بعد کلا ۱۴ واحد دیگه دارم که اگه خدا بخواد درسم تموم شه. البته می خوام بخونم واسه ارشد. گفتم که انگیزه ام هر روز بیشتر میشه.

چند وقتی هم هست که به سرم زده برم خدمت. چون من الان کارت معافیت پزشکی دارم و چون از امسال دیگه قصد ادامه کار قبلی رو ندارم می خوام اگه بشه برم خدمت البته اگه بخوام برم خدمت کلا ۵ ماه بیشتر نیس....

توی این مدت هم خونواده یکی دوبار عزم کردن منو متاهل کنن که بنده با زیرکی خاصی سر باز زدم....

راستی فردا می خوام برم آزمایش خون بدم. موعدشه....

ایشاله که بازم جوابش خوب باشه. شما هم دعا کنید.

همیشه رفتن راه رسیدن نیست! ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست نیز راه آسمان باز است

پرواز بیاموزیم....

خاطرات سفر

سلام
بالاخره بعد از یه غیبت نسبتا طولانی دوباره پیدام شد.
می خوام خاطرات سفرم رو بنویسم.
25 تیر از فرودگاه امام به سمت دمشق پرواز کردیم.هواپیماش توپولوف بود و متعلق به کاسپین.باور کنید خیلی ترس داشت چون اولا
توپولوف ها سابقه بدی دارن دوما ....
دمشق شهر بسیار کثیف و بدی بود و فقط جاهای زیارتیش خوبه والا هیچی نداره.باور کنید خیلی از شهرستانهای کوچیک ایران از پایتخت
سوریه، هم امکاناتش بیشتره و تمیزتره و هم خوش آب و هواتر.
البته شهر حلب بهتر از دمشقه.


اولین چیزی که اونجا برای ما ایرانیا خیلی جالبه ماشینای پرایده که به شدت تعدادشون زیاده و من خیلی کنجکاو شدم قیمتشو توی اونجا بدونم
که وقتی پرسیدم گفتن به پول ایران 11 میلیون تومن!!!
از جاهای زیادی دیدن کردیم از جمله کاخ یزید لعنت اله،بازار شام،بازار باب توما و ...
هتل مون هم هتل خوبی بود.
سوغاتی هم واسه خونواده خودم آوردم ولی فقط یه چیز بود که نتونستم بیارم و اونم رسیور بود.
یه رسیور دیدم به ابعاد 5 در 10 سانت و فقط با قیمت 10 هزار تومن.اینقدر مارو ترسوندن که جرات نکردم بیارم چون جزو وسایل ممنوعه
ست ولی اصلا از این خبرا نبود و براحتی میشد آورد.
و یه چیز هم که خیلی جای تعجب داره تبلیغ دین مسیحیت توسط تورهای سیاحتی زیارتیه بطوریکه در طول این یک هفته مارو دوبار به کلیسا
بردن و آداب و رسوم شون رو به ما یاد میدادن و خیلی هم اصرار داشتن که ما در کلیسا ها عکس بگیریم و...
از زیارتش هم بگم که خیلی خوب بود.شاید باور نکنید ولی برای خودم خیلی کم دعا کردم وهمش از خدا خواستم مریضا رو شفا بده و واسه
خونواده دعا کردم.


سری هم به مزار دکتر شریعتی زدم و واسش فاتحه خوندم.
قبرش دقیقا پشت حرم حضرت زینبه.
راستی یه روز هم به لبنان رفتیم.اولین چیزی که حالمو توی همون مرز سوریه و لبنان گرفت تابلو تبلیغاتی بود که روش نوشته شده بود خلیج
عربی!!!


 برعکس دمشق، بیروت شهری کاملا زیبا و دیدنیه و حال و هواش تقریبا مثل کشورهای اروپاییه و فقط روی بعضی ساختموناش هنوز هم
آثار جنگ 33 روزه هست.
وارد بیروت که شدیم مستقیما رفتیم کنار دریا. هوا به شدت شرجی بود و متاسفانه نمی ذاشتن توریستا وارد آب بشن و فقط با یه لنج مارو نیم
ساعتی توی دریا چرخوندن.
بعدش هم رفتیم سوار تله کابین شدیم و از بالا مناظر رو دیدیم که واقعا حرف نداشت.
من خریدای شخصی خودم رو از لبنان انجام دادم. لباسای شیکی داشت.
بعد از خوردن ناهار چند جای دیگر رو هم رفتیم دیدیم و شب برگشتیم دمشق.
یه روز دیگه هم دمشق بودیم و جمعه ساعت 11 شب به سمت تهران پرواز کردیم.
در کل سفر خوبی بود.ایشاله خدا قسمتم کنه یه سفر حج برم.
ضمنا از نتیجه امتحانات هم همین بس که خدارو شکر همه 18 واحد رو پاس کردم و نمره هامم خوب بود.

تابستون هم ۶ واحد برداشتم. ایشاله به خیر بگذره.

به امید تابستونی خوش.

سلام
بالاخره امتحانام تموم شد.
باور کنید دیگه تبدیل به یه کابوس شده بود.
خدا رو شکر همه رو خوب دادم به جز یکی.امیدوارم اونم پاس شه.
چند روز پیش یه خبر خوب شنیدم و اونم این بود که مدیرمون به عنوان پاداش آخر سال یه سفر سوریه برامون در نظر گرفته!
اول قرار بوده ترکیه هم جزوش باشه ولی بعدش شده فقط سوریه.
منم رفتم پاسپورتمو گرفتم تا به همراه سایر همکارا راهی شیم.
البته خدا خیلی کمک کرد چون من اول می خواستم نرم.بخاطر اینکه تاریخشو 18 تیر انتخاب کرده بودن که به دلیل تداخل با انتخاب واحد ترم تابستون تصمیم گرفتم نرم ولی بعد تاریخشو عوض کردن 25 تیر که عالی شد.
یه زیارتی می کنیم و خستگی این چند روز امتحانا هم از تنمون بیرون میره.
راستش چند وقت پیش واسه عمره دانشجویی ثبت نام کردم ولی اسمم در نیومد.بابت همین حالم خیلی گرفته بود.خیلی خیلی دوست دارم یه سفر حج برم.دعا کنید قسمت شه برم.
یعنی میشه؟........................
.
.
.
همیشه از خدا خواستم یا منو ببخشه یا دوباره منو درگیر این بیماری کنه!چون همونطور که حضرت علی (ع) فرمودن دوست ندارم خدا رو در حالی ملاقات کنم که شرمنده اون باشم.
ایشاا... که ببخشه
بگذریم...

دیروز توی یه برنامه علمی یه جمله ی زیبا و مفهومی شنیدم و دوباره تصمیم گرفتم یه رژیم سبزیجات چند روزه بگیرم.ناگفته نمونه که من الان هم خیلی دستورا رو رعایت می کنم ولی می خوام رژیم اساسی بگیرم یعنی چند روز به غیر از سبزیجات چیز دیگه ای نخورم.
اون جمله این بود: ممکنه که ژنهای معیوب اسلحه رو خشاب کنن ولی این ماییم که با رژیم غذایی بد ماشه رو می کشیم.


***به امید سلامتی همه***

اين روزا به معناي واقعي کلمه اصلا وقت ندارم يعني وقتم کاملا پره
موعد امتحاناس ديگه
چند روز پيش به خاطر يه کاري مجبور شدم به اون شهري که دوران کارداني اونجا دانشجو بودم سفر کنم
چه حس عجيبي بود به محض ورود به شهر تموم خاطرات جلوي چشمم رژه مي رفت
ياد درس و دانشگاه، ياد دوستام، ياد بيماريم که اونجا شروع شد
مثل يه اتاق بايگاني که يه سري پرونده رو از اون زيرا با کلي خاک روشون بکشي بيرون و مرورشون کني
زمانش خيلي دور نيست ولي .........

بگذریم...
اين روزا براي تا روز 15 تير که امتحانام تموم ميشه برنامه ريزي کردم
ضمنا مثل پارسال دوباره درگير آلرژي بهاره شدم و يه مدتي تمرکزم رو حسابي گرفته بود ولي همه چي دوباره حل شد
راستي تا يادم نرفته:  دوستايي که ايميل زدن يا کامنت گذاشتن و منتظر پاسخ هستن! نميدونم چرا از طريق ايميل خودم نمي تونم ايميل بفرستم. چند بار ديگه سعي مي کنم اگه نشد زير همون کامنتي که گذاشتن جواب ميدم 

همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی . . .


شاد و پيروز باشيد

نوروز

مدعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار/من گلی دارم که عالم را گلستان می کند
گل من را بهاری بی خزان است/گل من مهدی صاحب زمان است
اللهم عجل لولیک الفرج

سلام
سال نو مبارک، ایشاا.. سال خوبی همراه با موفقیت و سلامتی برای خودتون و خونوادتون باشه
دعا کنید همه ی مریضایی که امسال عید در بستر بیماری بودن عید سال بعد سالم و سر حال باشن
راستش قبل از اون قضیه ی فالگیر تصمیم داشتم بعد از تعطیلات عید ( چون موعد آزمایش خونم بود) آزمایش بدم ولی بعد از اون قضیه برای اینکه به همه ثابت کنم که واقعاً این کارا خرافاته و برای اینکه یه بار دیگه ثابت کنم از هیچی نمی ترسم بغیر از خدا رفتم و 5 روز مونده به عید آزمایش خون دادم و دو روز مونده به عید جوابشو گرفتم!
الحمدالله جوابش حتی از دفعه قبل هم بهتر بود.
بر خلاف اون چیزی که اون رمال گفته بود.
 
خدایا متشکرم

امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد.
آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است!

فالگیر

فالگیر....

سلام

دیروز یه اتفاق جالبی افتاد تصمیم گرفتم اینجا بنویسم.

توی اتاقم نشسته بودم داشتم درس میخوندم که یهو آبجیم وارد شد.رفته بود خرید. به محض اینکه وارد اتاق شد اومد پیش من و شروع کرد به وارسی چش و چال من. من که از تعجب ماتم برده بود. اول فکر کردم میخواد رنگ چشامو ببینه تا وضع کبدمو چک کنه.

وقتی دلیل کارشو ازش پرسیدم گفتش که رفته بوده پیش یه فالگیر!!!

فااااااااااااااااااااالگیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت به پیشنهاد خانوم همسایه مون و با هم رفتیم .می خواستم سر از کارشون دربیارم.

بعد از کلی چرت و پرت که راجع به خودش گفته بود راجع به منم اظهار نظر فرموده بودند که داداشتم به سرطان مبتلاست و زیر یکی از چشاش یه خال هست و من نمی خوام شب عیدی تونو خراب کنم ولی بیماری داداشت عود میکنه و اگه می خوای اینطور نشه 50 هزار تومن بدید تا واسش یه دعا بنویسم تا دیگه بیماری سراغش نیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منو میگی! چشام داشت از حدقه در میومد!

نه نه اشتباه نکنید از حرفش نترسیده بودم. از سادگی آبجیم تعجب کرده بودم.

خب هر بیمار سرطانی احتمال داره بیماریش عود کنه. و منم زیر چشمم خال نداره!!!!!

اگه میخواید بدونید چجوری فهمیده بود همین قدر بهتون بگم که این زن همسایه مون زیاد به خونه ما رفت و آمد داره!

بهش گفتم چرا اینقدر ایمانت ضعیفه!

من خدای خودم رو به یه فالگیر و رمال نمی فروشم.

یعنی چیییییییی!

گریه می کردم. میدونید چرا؟ بخاطر اینکه حس می کردم خیلی به خدا ظلم شده. منی که خدا خواسته منو به کمال برسونه اینقدر نباید بهش ظلم کرد.

اگه یه روزی برسه که من بخوام خدای خودم رو کنار بزنم و به فالگیر و رمال متوسل بشم اون روز باید بمیرم.

خودش خواسته که من مریض شم خودشم هر چی صلاح بدونه همون کار مورد رضای منم هست."بی چون و چرا"

من اصلاً نگران آینده نیستم. چون خدا رو دارم. یه چیزی میگن!؟ :هر چه از دوست رسد نکوست

واقعیت اینه که من هیچ مشکلی با خودم و خدای خودم ندارم پس نگران نیستم حالا میخواد عود کنه یا نکنه.

من خیلی وقته خودمو واسه همه چیز آماده کردم.

فکرشو بکنید: خدایی که یه رمال بتونه با یه نوشته یا دعا یا هرچی جلوی ارادش رو بگیره!

من اون خدا رو قبول ندارم.

خدایی که من می پرستم تو قرآن گفته اگه به اندازه تمام ریگ های بیابان گناه ریز و درشت کردید و توبه ی کردید همه رو می بخشم به غیر از یه گناه: اینکه از رحمت من ناامید بشید!!!

من از رحمت خدا هیچ وقت ناامید نشده و نمیشم. خودمو به خدا سپردم.

متاسفانه چه زیادن مردمی که به دلیل ضعف ایمان رو به اینجور کارا میارن.

دیشب نور خدا رو توی قلبم حس کردم.

امگا3

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اول از همه دو سالگی وبلاگ رو به خودم و همه دوستان تبریک میگم.............

راستش تو این دو سال تعداد بازدید کننده ها اونقدری که دلم می خواست نبود ولی بازم هر چقدر که بتونم دوستان رو با سرطان آشنا کنم خوبه

چند روزیه شروع کردم به خوردن کپسول امگا ۳ . البته به طور سرخود و نه با دستور پزشک...

متاسفانه من جزء اون دسته افرادیم که به شدت از بوی ماهی بدم میاد و تازه هفته ای یکی دوبارم که غذا ماهی داریم بنده لب نمیزنم

زیاد راجع به فواید امگا۳ شنیدم و خوندم مثلا اینکه :

كاهش احتمال بروز سرطانهاي سينه، تخمدان، پروستات و دستگاه گوارش

امگا3 مقاومت بدن در مقابل انواع سرطان افزايش مي‌يابد و در نتيجه باعث كاهش رشد غده‌هاي سرطاني مي‌گردد

اسيدهاي چرب امگا3 به دليل حضور در غشاي سلولي در فعاليت‌هاي فيزيولوژيك بدن نقش حياتي دارند

در تنظيم كليه عملكردهاي زيست شناختي، دستگاه قلبي و عروقي، توليد مثل، ايمني و عصبي به كار مي‌روند

عملكرد صحيح مغز و سلول‌هاي عصبي و شبكيه چشم به اسيد‌هاي چرب از جمله امگا‌3 وابسته است

كاهش كلسترول و تري گليسيريدهاي خون، كاهش فشارخون، كاهش وزن، پيشگيري از بيماري‌هاي قلبي و عروقي، درمان و كاهش دردهاي مفاصل، آرتريت روماتوئيد و آرتروز مي‌گردد

امگا3 جذب كلسيم را افزايش مي‌دهد و رسوب كلسيم را در بافتهاي استخواني تسهيل مي‌نمايد

و..................

البته اینم بگم که مصرف بیش از اندازه اون سبب سرکوب دستگاه ایمنی بدن میشه!!! و باید درست مصرف کرد.

زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت مى خواهى.

نقشه از قبل مشخص شده است. تو در این بین فقط مى بافى ، نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار،قالى زندگیت را نخرند . . .

 

سلام دوستان
چند روزی بود که سخت درگیر امتحان و درسا بودم و خدا روشکر تموم شد
فقط دعا کنید نتایجشم خوب باشه چون من واقعا این ترم زحمت کشیدم
مطمئنا لذت استراحت بعد از امتحانات رو تجربه کردید!آخ که چه لذتی داره
دیگه راحت میشینم پای برنامه 90


ولی امسال یه داغ بزرگ روی دلم موند که وقتی بهش فکر می کنم ناخودآگاه اشک از چشام
سرازیر میشه و اونم این بود که توی دهه ی محرم،بخاطر امتحانا نتونستم برم بیرون و توی عزاداری ها شرکت کنم ولی آقا خودش میدونه که هر وقت صدای مداحی شو می شنوم دلم می خواد با تمام وجود خودمو فداش کنم


از دوستایی هم که در مورد نظر سنجی ازدواج اظهار نظر کردن خیلی خیلی ممنونم
نظرات خیلی جالب بود و با دلیل
البته اگه دوستی بازم نظری داشت حتما بگه


ضمنا دوستان در مورد پاسخ به سوالاتتون باید بگم که بنده حتماْ به سوالاتون جواب
میدم دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
اگه یکم دیر میشه ازتون عذر می خوام


خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی فهمیدم که معادله ی زندگی نه غصه خوردن برای  نداشته هاست و نه آنچنان شاد بودن برای داشته ها

 

(الحمدالله)

سلام بازدید کننده ی عزیز

یه سوال مهم دارم که دوست دارم همتون به اون جواب بدید.

البته شاید یکم عجیب باشه ولی ترجیح دادم قبل از اینکه به مشاور مراجعه کنم نظرات شما رو هم بدونم. خیلی برام مهمه

البته شاید شما پسر باشید ولی بازم خودتونو (با عرض معذرت) جای خانوما قرار بدید و به سوال من پاسخ بدید.

اول یکم از وضعیت خودم بگم:

۲۳ ساله-دانشجوی سال آخر کارشناسی مهندسی الکترونیک-سال ۸۴ خیلی اتفاقی فهمیدم مبتلا به سرطان شدم- ۲ ساله(خدارو شکر) که درمانم تموم شده-وضعیت جسمیم الحمدالله با افراد ورزشکار هیچ فرقی نداره-زندگی کاملا طبیعی بطوری که من خودم رو به عنوان یه بیمار قبول نداشتم و ندارم -کاملا با انگیزه و امیدوار به آینده

نظرتون درباره ازدواج فردی با شرایط من چیه؟

اگه شما باشید قبول می کنید؟

در چه صورتی حاضرید با یه کسی با شرایط من ازدواج کنید؟

اصلا کسی مثل من میتونه ازدواج کنه؟

در آخر ازتون خواهش می کنم نظراتتون رو بدون ملاحظه بنویسید.

ازدواج یه مرد با یه عروس سرطانی

سلام دوستان

امروز یه مطلب جالب دیدم حیفم اومد نذارم.(خیلی جدید نیست)

البته بعد از این پست قصد دارم یه نظر سنجی دیگه بذارم.

بعد از ۵ روز کتی فوت کرد. اون اجازه نداد که بیماریش در زندگیش باعث از دست دادن امید یا ایمانش بشه. اون یک عروسی شگفت انگیز داشت. و اون عشق داشت و عشق میداد. ولی‌ عشق هیچوقت نمیمیرد. و اینطور بود که کتی بر سرطان غلبه کرد.

نظر سنجی

نظر سنجی

سلام

لطفا در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید.(پایین صفحه).

اگه نظر دیگه ای هم داشتید که در گزینه ها نبود حتما در قسمت نظرات بنویسید.

سلام

این روزا من یکی از با انگیزه ترین آدمای روی زمینم! باور کنید بی هیچ اغراقی اینو میگم

انگیزه ی زندگی

انگیزه ی موفقیت

انگیزه ی شاد بودن

انگیزه ی همه چی

و مطمئنم اگه خدا عمری بده یکی از موفق های جامعه میشم

این ترم خیلی سنگین واحد برداشتم و الان قصد دارم یه سه واحدی رو حذف کنم چون نمیرسم بخونمش.

جالبترش اینه که در عرض شش روز  ۸ تا امتحان دارم یعنی بعضی روزا دو تا امتحان با هم.

اینقدر سرگرم درس و کارم که به زحمت میتونم وبلاگو آپ کنم.

خیلی خیلی خوشحالم که مشکلات باعث نشد که من جا بزنم و حتی انگیزه ام بیشتر هم شده و الان مثل یه کوه به یه نقطه ی امن و محکم تبدیل شدم.

اکثر آدمایی که میمیرند روحشون از خدا می خواد که یه فرصت دوباره به اونا بده تا برگردن و کارای اشتباهشون رو جبران کنن ولی ۹۹٪ این امکان رو ندارن.

و امثال من که خدا واقعا یه فرصت دیگه بهشون داده باید از این نعمت و توجه خدا بهترین استفاده رو بکنن.

پس پیش به سوی جلب رضای خدا............